عشق فیلم و . . .

در باره سینمای مستند . ادبیات و تاریخ

بخشی از یک مطلب درباره ی فیلم ماتریس

 

     در ویژه­نامه­ی روزنامه­ی اعتماد به تاریخ پنج­شنبه 27 دی­ماه 1386 مقاله­ای با عنوان «بن­لادن و ماتریکس» به قلم احمد بدره­یی زواردهی چاپ شده بود که چون به سری فیلم­های محبوب من مربوط می­شد، هم­چون همه­ی مطالب مرتبط با این فیلم­ها به سرعت خواندمش. اما جدای از عنوان غلطی که درتحریر فارسی از عنوان فیلم یاد شده بود= ماتریکس؟!= چرا که تحریر matrix  در فارسی ماتریس است، نوع نگاهِ نگارنده­ی محترم این مطلب به فیلم و در واقع تأویل او از معرفت­شناسی این سری فیلم­ها به­کلی اشتباه به­نظر رسید. ملخص کلام این­که نگارنده­ی آن مقاله «نئو»، «مورفیوس» و دیگر ساکنان کشتی زایون را با بن­لادن و هم­پالکی­های القاعده­یی­اش هم­تراز دانسته بود و کوشیده بود که ادله­ای هم برای این مدعایش از متن فیلم دست­وپا کند.

 

     نویسنده­ی مقاله­ی نام­برده بدره­یی زواردهی درباره­ی ساکنان زایون چنین می­نویسد: «مشتی خراب­کار و به معنای واقعی کلمه تروریست. ....ماتریس چیست و چه می­تواند باشد؟ سرمایه­داری جهانی، امپریالیسم و در مورد خاص قدرت­های صلیبی. مورفیوس به نئو تعلیم می­دهد که آنانی­که در ماتریس هستند هریک، یک دشمن با­لقوه هستند چرا که در هر لحظه می­توانند به نگهبانان ماتریس تبدیل شوند. از این­رو به اصطلاح شرعی خون­شان حلال است.»(10) در میان نوشته­هایی که درباره­ی مجموعه­ی ماتریس نوشته­شده کمتر نوشته­ای این­چنین به فیلم تاخته و ساکنان زایون را مشتی خراب­کار تروریست قلمداد کرده است. این فیلم ِ محبوب فلاسفه­ی امروز در آرای ابرازشده چنین ارزیابی شده که نئو برداشتی آزاد از مسیح موعود است و حتی نام او (آقای اندرسون) ترجمه­ای از کلمه­ی «فرزند بشر» دانسته­اند و خلاصه این­که تا کنون در جایی ندیده­ام که نئو را رهبر القاعده قلمداد کنند. جدای از این ایراد مهم که این نقد سیاسی با «آگاهی جمعی مخاطبان متن» آن­گونه که منظور نظر روبرت یاس بوده و یک ملاک مهم در درستی تأویل به­شمار می­آید، از این بابت که تنها مبتنی بر پیش­اندیشی تأویل­کننده است نیز ناصواب به­نظر می­رسد: چنان­که در سطور بالا آمد تأویل در اساس راهی است برای گفت­وگو با متن و روشن است که گفت­وگو همواره دو سر دارد. اگر که با پیش­کشیدن فرضیه­ای با متن و در این­جا فیلم، مواجه نشدیم، به تأثیر آن بر تأویل­مان بی­اعتنا ماندیم و تنها بر طبل خود کوبیدیم؛ در واقع اصلاً وارد گفت­وگو با متن نشده­ایم. وقتی که نئو و مورفیوس را رهبران خراب­کاران تروریست ِ القاعده­یی می­دانیم، باید که منتظر واکنش فیلم به این تأویل باشیم و زمانی که مدلول­های کافی برای دال­هایی که چنین عریان ارایه می­کنیم گرد نمی­آوریم، کمیت تأویل­مان می­لنگد.(11) نفس شباهت اعمال نئو، ترینیتی، مورفیوس و دیگر ساکنان زایون با اعمال خراب­کاران تروریست، آیا چیز مهمی را روشن می­کند؟ یا نفس کشتن کسانی در ماتریس؟ و یا این واقعیت که کسانی بر این عقیده باشند که بقیه در جهل مرکبند و آنان وظیفه دارند آن­ها را نجات دهند؟آیا این­که ساکنان زایون فکر کنند حقیقتی را در اختیار دارند که ... آنان را مجاز می­سازد که دیگران را بکشند و .... صد درصد به معنای تروریسم است؟( 12) اگر چنین باشد در جنگ جهانی دوم، در مبارزات آزادی­خواهان الجزایر و فلسطین و ویتنام و .... همه­ی آزادی­خواهان تروریست بوده­اند. ممکن است که نگارنده­ی مقاله­ی مورد بحث واقعاً چنین نگاهی داشته باشد، اما هنگامی که پا به عرصه­ی چالش فلسفی با یک فیلم می­گذارد، منتظر واکنش فیلم و قانون­مندی­های تأویل هم باشد. فرضیه­سازی تأویل­کننده در یک گفت­وگو و بنا بر منطق مکالمه باید آزمایش شود وگرنه اعتباری نخواهد داشت:

     این درست است که نئو پس از ورود به کشتی فضایی زایون و گذراندن مراحل سخت تولد دوباره در آن زهدان تکنولوژیک ِ شگفت­آور ــ که در عین حال نمایش­گر ضرورت تغییرات ضروری انسان حتی از نظر بیولوژیک بر جهانی است که خطر حاکمیت موجودات برنامه­ریزی­شده جدی می­شود ــ نیرویی هیولایی پیدا می­کند و در قلع و قمع اهالی ماتریس ِ دشمن، دست کمی از خود آن­ها ندارد؛ اما چه چیزی می­تواند در میانه­ی مبارزه­ی مرگ­بار میان ساکنان زایون و اهالی ماتریس حقانیتی را روشن سازد؟ و بالاخره باید که حقانیتی باشد یا نه؟ بعدتر به این نکته خواهیم پرداخت که بدره­یی زواردهی چه­گونه با این­که دوست دارد صورت مسئله­ی خیر و شر را پاک کند، هم­چنان به این امر ــ به گونه­ی دیگری اتکا می­کند ــ اما آن­چه اینک اهمیت دارد و باید به آن پاسخ داد این است که برابر منطق مکالمه­ی فیلم با تأویل نشانه­شناسی این فیلم­ها به ما می­گوید آن چیز ِ ملاک حقانیت مبارزه­ی ساکنان زایون چیست. چند صحنه­ی کلیدی در این دو سه فیلم وجود دارد: نخست در یکی دو سکانس مانده به پایان بخش اول این مجموعه وقتی نیروهای ماتریس یعنی اسمیت­ها مورفیوس را شکنجه می­کنند، اسمیت دست روی کله­ی تراشیده و خیسِ عرق مورفیوس دست می­کشد و با تفرعنی خاص از انسان نبودن خودش می­گوید من از این بوی شما آدم­ها، از این عرقی که می­کنید، نفرت دارم ــ .و به واقع اسمیت­ها در طول مبارزه­های نفس­قطع­کن با نئو و یارانش، هیچ­گاه نه نفس­نفس می­زنند و نه عرق می­ریزند. دو دیگر این­که اسمیت­ها نه اهل عاشق­شدن­اند و نه اهل مردن، و عشق و مرگ اگر که نقاط ضعفی باشند، نقاط ضعف شریفی هستند! ببینیم که زوج هندی­تبار بخش سوم این مجموعه با این­که انسان نیستند و برنامه­اند، وقتی عاشق می­شوند حاضر می­شوند همه­چیز خود را بدهند تا فرزند کوچک­شان نجات یابد. به­یادآوریم که وقتی اوراکل این دخترک را تحت حمایت می­گیرد، درهنگام پختن کیک می­گوید برای هر کاری یک ذره عشق هم باید در میان باشد، و یادمان نرود که وقتی در قسمت اول این سری زمانی­که نئو در نبرد با اسمیت و همکارانش تیرمی­خورد واقعاً کشته می­شود و این بوسه­ی ترینیتی بر او و بیان جمله­ی «دوستت دارم» است که سبب می­شود که نئو زنده بماند (یادآور صحنه­ی انسان­شدن دیو در افسانه­ی دیو و زیبارو) و در قسمت سوم این سری فیلم­ها ترینیتی و نئو به خاطر عشقی که به یک­دیگر دارند حاضر می­شوند خود را فدا کنند تا خورشید بار دیگر بر زمین بتابد. و نکته­ی خیلی مهم کشفی است که اسمیت ِ فرمانده در آخرین نبردش با نئو می­کند: «هر چیزی که آغازی داره، پایانی هم داره.» و این کشف نقطه­ی تسلیم نئو است به مرگ و یادمان نرود آن چهره­ی نئو که در زیر آن باران مهیب سر بر خاک نهاده، تسلیم­شده و راحت، هم­چون کودکی که در خواب غنوده، چهره­ای که در فیلم­های تارکوفسکی زیاد می­توان دید، نمادی از انسانی شهید. این نما به گفته­ی اسمیت ِ فرمانده، بارها به خوابش آمده بوده، و همین صحنه است که برای نخستین بار آن صدای پر از تفرعن ــ فرعونیتی که همواره خوگرفته که بر صداقت موسی بخندد ــ تغییر می­کند و دیگر از آن صراحت، قطعیت، محکوم­کننده­گی و حق­به­جانب­بوده­گی در آن خبری نیست. یادمان بیاید وقتی­که بومن در فیلم 2001 یک اودیسه­ی فضایی موفق می­شود سلول­های حافظه­ی رایانه­ی قاتل یعنی هال 9000 را یکی­یکی بیرون بکشد و توطئه­ی او را خنثی کند، چه­گونه آن صدای کوبنده­ی هال تبدیل خیلی عاطفی می­شود به نحوی­که دل­سوزی بیننده را برمی­انگیزد. عشق، مرگ، تردید،  و جسمانیت، عواملی است که یک انسان از ناانسان را تفکیک می­کند، و در دنیای انسانی و واقعی، در جای خود، سند حقانیت انسان از ناانسان هم به­شمار می­آید. حال باید پرسید که آنان که از حقانیت انسانی خود پاس­داری می­کنند تروریست­اند؟

     یکی دیگر از نکاتی که معلوم است بدره­یی زواردهی خیلی روی آن تأکید دارد وجه اسطوره­یی سری فیلم های ماتریس است: «اما اتفاقاً ذهنیت بن­لادن ذهنیتی غیراسطوره­یی­تر از ذهنیت خالقان و هواداران ماتریس است، چرا که بن­لادن هنوز اعلام نکرده است منجی و قائم است. بن­لادن اتفاقاً خواست­هایی کاملاً این­جهانی دارد.»(13) و کمی آن­طرف­تر: «آن خشونت مقدس ماتریس اتفاقاً ریشه­اش تا اعماق تاریک تاریخ امتداد می­یابد و مستقیماً از مکاشفات یوحنا سردرمی­آورد....»(14) به­راستی اما این مستقیماً از کجا آمده است؟ متأسفانه مکاشفات یوحنا را نخوانده­ام، ولی اگر که برداشت بدره­یی زواردهی از مکاشفات یوحنا درست باشد، ازکجا معلوم که برادران واچوفسکی(سازندگان سری ماتریس) به آن نظر­داشته­بوده­اند؟ و این­که مستقیم به­سراغ مکاشفات یوحنا رفته­اند؟ این کلماتی که اثری از تردید و شک در آن­ها نیست، آیا حامل یک بار معنایی نیست ونشانه­ای از راهی نیست که ما را از تأویل درست و گفت­وگوی صحیح با متن بازمی­دارد؟ اما ذهنیت اسطوره­یی خالقان ماتریس تا چه حد ما را مجاز می­دارد که چنین بر آن هجوم آوریم؟ آیا نفس گفت­وگو با سنت و دنیای فکری سنت­های اندیشه­گی گذشته، معیاری برای بی­اعتبار شمردن یک تفکر و یا تلاش فکری و هنری است؟ آیا این­که «ذهنیت بن­لادن ذهنیتی غیراسطوره­یی­تر از ذهنیت خالقان و هواداران ماتریس است» دلیل کافی برای یک­کاسه­کردن ذهنیت بن­لادن با ذهنیت برادران واچوفسکی به­دست می­دهد؟ متأسفانه بدره­یی زواردهی هرچه در اثبات فرضیه­اش جلوتر می­رود آداب گفت­وگو را بیشتر کنار نهاده و به دام مقابله­های فکری ــ ایدئولوژیک می­افتد: « یعنی اگر زن بن­لادن مثل فیتیش­ها لباس می­پوشید و بن­لادن در اعماق غارهای توره­بوره مراسم رقص همه­گانی به­راه می­انداخت مشکل حل می­شد؟»(15) این نوع مشابه­سازی­های میان فیلم و امر واقع، اساساً نقض غرض است و از آداب تأویل به­دور. از این­گذشته چنین نوع نقدی که صرفاً به ظواهر فیلم نگاه کرده و به نشانه­های فیلم­شناختیک آن و به اثر این نشانه­پردازی و در واقع بازنمایی بر معرفت­شناسی فیلم بی­اعتناست، هم، به­شدت اعتبار مدعای نویسنده را خدشه­دار می­سازد. اگر که ترینیتی و چندتایی از زنان فیلم ماتریس (قسمت نخست) لباس­های فیتیش­ها را می­پوشند­، مخصوصاً در قسمت سوم مجموعه دست­کم در مورد ترینیتی می­بینیم. هرچند که در صحنه­ی نبرد با کسانی که نئو را به گروگان گرفته­اند ترینیتی بازهم از آن لباس­ها به تن کرده است و به نظر می­رسد که این نوع لباس­ها یک­جور اعلام جنگ ِ نوع جدید است به ارتش اسمیت­ها، نوعی اعتراض جدید پسامدرن ــ پوشیدن لباس­های عجیب و غریب توسط جنبش هیپی­ها در ایام جوانی نسل ما و انواع آرایش­ها و پوشش­های سبک­سرانه­ی رپ توسط نسل امروز، گوشه­هایی از بنیان­های روش­شناختی این نشانه­های ماتریس است. با این­همه او در درون سفینه­ی زایون از لباس­های بسیار ساده­ای استفاده می­کند و حتی نوع ِ بازی و ژست­های او به آن دختر شاد وفتان قسمت نخست شباهتی ندارد: چریکی پابه­سن­گذاشته که در برخورد با نئو حتی حالاتی از محبت مادرانه را از خود بروز می­دهد. درواقع عشق میان این­دو از عشق ِ بیشتر جسمانی فاصله گرفته و عنصرهای معنوی این عشق تقویت شده است. این صیرورت عشق از عشق اروتیک به عشق معنوی، در رمان­های عشقی و عمیق کلاسیک غرب و حتی ادبیات مدرن و از جمله در شاهکارهای ادبی مشرق­زمین از جمله هزار و یک­شب قابل مشاهده است.

    مورد دیگری که نگارنده­ی آن مقاله در تأویل تنها به ظواهر اتکا می­کند و از چالش کافی با متن می­پرهیزد، عملیات پایانیِ نئو و ترینیتی است که بدره­یی زواردهی از آن به عنوان «عملیات انتحاری» یاد می­کند. اثبات این مدعای نگارنده­ی آن مقاله کار آسانی نیست، ضمن این­که در دیگر جاها نیز او ترجیح داده است از تلاش برای اثبات مدعاهایش چشم بپوشد.  در بخش نخست این نوشته اززبان هوسرل آوردم که ذهن تأویل­کننده مجموعه­ای است از پیش­داوری­ها، فرض­های آغازین و خواست­هایی استوار به «افق معنایی امروز» و برای رسیدن به یک تأویل درست باید زیست­جهان تأویل­کننده با زیست­جهان متن (در این­جا فیلم) درهم ادغام شود. اما با این مدعاهای اثبات­نشده هیچ ادغامی و در نتیجه گفت­وگویی میان تأویل و متن صورت نمی­گیرد. دربرابر بدره­یی تنها خواسته که پیش­داوری­های خود را به عنوان افق معنایی فیلم(ها) جااندازد. چیزی که کار را مشکل می­کند و سبب می­شود راه گفت­وگو با فیلم بسته­تر شود استفاده از ترکیب «عملیات انتحاری» برای کاری است که نئو در پایان فیلم انجام می­دهد:  نئو در این مرحله دست به کاری می­زند که با روحیاتش هم سازگاری ندارد یعنی پذیرش شکست در مبارزه و قبول یک نوع تصلیب ِ فرامذهبی ــ اشاره به رنگ زرد زمینه و گل نیلوفر (که نشانه­­های مذهب بودایی است)و هم­زمان مجسم­شدن صلیب به نشانه­ی مسیحیت، در نمایی که نئو تسلیم مرگ می­شود. واقع این است که نئو با انتخابش عملی نه مبارزه­جویانه و نابود­کننده بلکه صلح­خواهانه انجام می­دهد. در عملیات او این درست است که خود را منفجر می­کند تا اسمیت­ها از بین بروند، اما این کار او یک «عملیات انتحاری» نیست زیرا او از پیش با فرماندهی «ماشین­ها» برای صلح توافق کرده و شرط آن از پیش مشخص شده بوده که همانا تسلیم کامل نئو بوده است. و کشفی که اسمیت در صحنه­ی پایانی می­کند درهمین راستا است: اسمیت تنها در صورتی نابود خواهد شد که حتی نئو را هم شکست داده باشد، یک جور پارادوکس منطقی.  با همه­ی این تفاصیل و درحالی­که نگارنده­ی آن مقاله کوششی برای این پیچیده­گی­ها نمی­کند، می­توان پذیرفت که این تصلیب، «عملیات انتحاری» معنا می­دهد؟ اگر چنین باشد ما هر عمل قهرمانی و یا شهادت­خواهانه را در هر زمان، با متر و معیار ضد تروریستی امروز می­توانیم نفی کنیم، از شهادت سیاوش کیانی در اسطوره و تا داستان تصلیب حضرت موسی ، حماسه­ی عاشورای حسینی در تاریخ و الی­آخر. به نظر می­آید که بدره­یی زواردهی با چنین دیدگاه محدودی نه می­تواند با سنت و اسطوره و تاریخ گفت­وگو کند و نه با فیلمی واقعاً پسامدرن مانند ماتریس.

.........................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:18  توسط محمد سعید محصصی  |