تبليغاتX
عشق فیلم و . . . - چگونه یاد گرفتم...

عشق فیلم و . . .

در باره سینمای مستند . ادبیات و تاریخ

چگونه یاد گرفتم...

 

چگونه یاد گرفتم دست از نگرانی بردارم و به ویرانی طبیعت عشق بورزم!

 

     مدتی پیش به بهانه ی اخبار واقعی درباره ی امکان از بین رفتن اقیانوس منجمد شمالی و برهم خوردن تعادل کلی آب و هوایی کره ی زمین و بزرگ ترین فجایع زیست محیطی (البته با نگاهی از دریچه ی فیلم و سینما) در ماه نامه ی فیلم مطلبی داشتم. عزیزی پس از چند ماه مطلب من را خوانده بود و در تماسی تلفنی از من خواست این نگرانی ها را بریزم دور و به آینده فکر کنم و این قدر بدبین نباشم. جالب است که مسئله ی من در آن مقاله این بود که با وجود این حقایق چه گونه پدری مثل من می تواند نگرانی را از ذهن کودک من که می نشیند و در تلویزیون فیلم های مستند علمی که همین نگرانی ها را به عینه انعکاس می دهند دور کند؟ این سوالی بود که خودم داشتم و به همین دلیل نام آن مطلب را گذاشته بودم: مرثیه ای سینمایی برای طبیعت تقدیم به پسرکم که وقتی بزرگ شد بخواند. حالا هم مسئله ام حل نشده و گمان نمی کنم به این سادگی حل شود. بد نیست دوستان وبلاگی در این موضوع کمکم کنند......

حالا این متن را ببینید که در چند شماره ی پیش ماه نامه ی فیلم چاپ شده است:

 

مرثيه­اي سينمايي براي طبیعت، تقديم به پسركم كه تنها وقتي بزرگ شد بخواند!

 

                                                                                                            محمدسعيد محصصي

 

1-  چند سال پيش يك پوستر خارجي ديدم كه يك عكس نيم­تنه از يك پسرك سياه­پوست آفريقايي كل پوستر را تشكيل مي­داد و در زير آن يك سوال و جواب نقش بسته بود. اين سوال و جواب در اغلب كتاب­هاي آموزش زبان انگليسي آمده است و پرسش اين است: «وقتي بزرگ شدي، دوست داري چي باشي؟» و اما جواب كه حديث حال آن پسرك است برخلاف انتظار اين است: «زنده!» یعنی نه دکتری و مهندسی و کارگری و پرستاری و .... الی آخر؛ فقط «زنده­ماندن!»

2-  نمي­دانم فيلم سازمخالف    Off Beat را ديده­ايد يا نه. اين مستند ِ ميان­مدت را مجتبي ميرتهماسب ساخته است و به جواناني مي­پردازد كه عشق­شان موسيقي راك است و به دليل محدوديت­هاي ناگزير جامعه­ي ما ناچارند كه در زيرزمين­ها به تمرين و آماده­سازي آثارشان بپردازند و مدت­ها انتظار بكشند تا شرايطي ناپايدار جور شود تا بتوانند با هزار بدبختي كنسرتي بدهند. اين جوانان بسيار پرشورند و براي عشق­شان مايه­اي از خود مي­گذارند كه حتي براي من ِ بالای پنجاه سال، درس­آموز بود: در يك سكانس بسيار جذاب كه ميان چند تن از اين جوانان بحثي درگرفته بر سر اين­كه اصلاً كارشان فايده­اي دارد يا نه؟ و اين­كه آينده­ي كارشان چه خواهد شد؟ و الي­آخر؛ يكي از اين بچه­ها در دفاع از نظر خود مبني بر ادامه­ي كار در هر شرايطي، گفت: «اگه واقعاً بتونيم تصور كنيم آينده چي مي­شه، شب سختي رو خواهيم گذروند!؟» منظورش این بود که تصور کردن آینده­ در صورتی که ما را واقف کند که دریابیم آینده چه­قدر ممکن است تحمل­ناپذیر باشد، می­تواند هرچه امید است از ما بگیرد. اين روحيه شايد از سويي يك خوش­خيالي محض به­شمار آيد، اما خوب كه كاوش كنيم به­نظر می­رسد چنین روحيه­ي شاد و مثبت و موثر است كه در اين شرايط جواب مي­دهد.

3-  خوانندگاني كه نقدهاي گاه نامتعارف من را دنبال مي­كنند شايد يادشان باشد كه چندسالي پيش كه آب زاينده­رود از شهر اصفهان به­بعد خشك شد، يك مطلب بلندبالا نوشتم با نام «مرثيه­اي سينمايي درباره­ي زاينده­رود» با اين مطلع: «شهریور 79، تلفنی دارم با همسرم صحبت می­کنم. از جمله­ی خبرهایش، می­گوید بچه­های پنج و هشت­ساله­ام ....روی بالکن خانه ... چشم به آسمان، منتظر باران­اند. چه چیز باعث شده این بچه­ها .... مثل آدم­های کوچ­نشین روزهای انتظار به انتظار باران بنشینند؟.....» (ماه­نامه­ي فيلم شماره­ي 269  اردی­بهشت 1380) آن بچه­ها امروز بزرگ شده­اند و كوچك­تره سال دوم راهنمایی است. هم او كه حالا دوازده سالش است و هنوز بچه است مشتري پروپاقرص برنامه­ي «چهارسوي علم» است كه از شبكه­ي 4 پخش مي­شود. اين برنامه­ي علمي مستند چنان موفق است كه به­تقريب هر بيننده­اي را جذب مي­كند. ببينيدش. اما حرف من اين برنامه نيست. سخنم درباره­ي اثري است كه پيش­گويي­هاي علمي چنين برنامه­ها و فيلم­هايي بر ذهن و مهم­تر از آن ناخودآگاه نسل آينده مي­گذارد. برنامه­اي كه سبب شد اين مطلب را بنويسم برنامه­اي بود درباره­ اثرهاي مخرب آلودگي­هاي موجود بر اكوسيستم در يك مقياس جهانی. در اين برنامه تنها به موضوع افزايش بي­رويه­ي گاز كربنيك و ديگر آلاينده­ها كه عوارض مهيبي هم­چون بالارفتن دماي كره­ي زمين به­دنبال داشته پرداخته شده بود و اين موضوع را به­نحوي كاملاً جذاب و بسيار فهم­پذير به تصوير كشيده بود. پسرم پس از ديدن آن، كلي سوال از ابعاد فاجعه­اي كه ممكن است در سال­هاي آينده گريبان بشر را بگيرد، از من پرسيد. با اين­كه در حد بضاعت خودم توانايي ساده­كردن دسته­اي از اطلاعات علمي را براي فهم پسركي 12 ساله دارم در پاسخ او ناچار از سانسور حرف­هاي برزبان مانده­ام شدم. چرا؟

4-   حقيقت اين­است­كه بچه­ها بيش از هر چيز به اميد و شادي نياز دارند و واقعيت­هاي جاري هرچه هم تلخ و ناگوار، نبايد آن­ها را بر سرشان خراب كرد. نياز بچه­ها به شادي و اميد از سويي يك نياز حياتي است و از سوي ديگر نسبت آن­ها به ما در رفع اين نياز مشابه نسبت بيمار است به پزشك. نمي­دانم با اصطلاح «دارونما» يا داروهاي كاذب تا چه حد آشنا هستيد. اما براي اطلاع آن دسته از خوانندگاني كه با اين مفاهيم كمتر آشنا هستند مي­گويم كه «دارونما» عبارت است از يك ماده­ي كاملاً بي­اثر و بي­خاصيت در درمان يك بيماري يا عارضه­ي معين. مثلاً بسياري از پزشكان گاه براي تسكين يك درد شديد و يا درمان يك بيماري چه آسان و يا كشنده از يك ماده­ي بسيار معمولي مانند قرص حاوي شكر­ يا آسپيرين و يا حتي از آمپول آب­مقطر استفاده مي­كنند و البته به بيمار مي­گويند كه يك داروي بسيار قوي و جديد را برايش تجويز كرده­اند! جالب اين­كه در بسيار موارد اثبات شده اين روش جواب داده است. دوستان علاقه­مندتر براي اطلاع منسجم مي­توانند كتاب­هاي شفاي كوانتومي اثر دكتر ديپك چوپرا و يا جهان هولوگرافيك اثر مایکل تالبوت (با برگردان جذاب داريوش مهرجويي) را بخوانند. هسته­ي اين برخورد و درمان مبتني است بر ناآگاهي بيمار و يك فريب مصلحت­آميز كه البته به­شيوه­اي پيچيده، ناخودآگاه بیمار را از قوه به فعل در مي­آورد. در همين راستا فكر مي­كنم كه  گاه ما ناچاريم بچه­ها را گول بزنيم و گاهي كه لازم باشد از گفتن حقيقت براي آن­ها خودداري كنيم؛ تقریباً کاری که پزشکان در تجویز دارونما برای برخی بیماران می­کنند. اما كسي از درونم همانند ابليسي جبار فرياد برمي­آورد: «زكي!» ببخشيد: «زهي خيال باطل!»

     دلهره، بدبيني و نگرانی از آینده در نزد بسیاری از فلاسفه­ی امروز يك­جور ضرورت زندگی انسان کنونی است و يك پناه­گاه كه از درغلتيدن به ورطه­ي فراموشي نگاهش مي­دارد. اين بدبيني شالوده­ي بسياري مباحث فلسفي است و ردپاي اين شك و بدبيني را در آثار بزرگان سينماي سده­ي بيستم مانند فليني، برگمان، ولز و كيتون و هم­چنين بسياري از بزرگان ادبيات مدرن مثل كافكا و پروست و .... اين اواخر ميلان كوندرا مي­توان مشاهده كرد. اما ترس­ها و بدبيني­هاي نويي در دهه­هاي پاياني سده­ي گذشته به­سراغ بشر آمد و اكنون كه نخستين دهه­ي سده­ي 21 را داريم به­پايان مي­بريم، اين ترس­ها حتي رنگ نااميدي به­خود مي­گيرد. اگر كه سارتر و هم­فكرانش ترس يك جنگ ديگر و نابودي اتمي كره­ي خاك را داشتند (و امروز انگار اين ترس­ها تقريباً از بين رفته) اما ترس­هایي از نوع ديگر بر جان بشريت سايه افكنده است. ترس نابودي ذره­ذره­ي اين كره و كل تمدن بشر با دستان خودش و همه­گي آدميان! اگر كه فيلم یک حقیقت ناخوشایند ساخته­ي دیوید گوگنهایم را كه با حضور ال گور كانديداي دور گذشته­ي انتخابات رياست جمهوري آمريكا ساخته شده ديده باشيد، موضوع حراست از اين كره­ي زيباي آبي را قدر بيشتري مي­نهيد. اين فيلم نمايش­گر كوشش­هاي اين سياست­مرد و استاد فرهيخته­ی دانشگاه براي نجات كره­ي زمين از دست سلطه­ي تفكر سودپرستانه­ي انسان ويران­گري است كه براي مادر خود (زمین) پشيزي احترام و ارزش قايل نيست. اين فيلم البته براي حقايق واقعاً نگران­كننده­اي كه طرح مي­كند راه­حل هم ارايه مي­كند و اصلاً با خوش­بيني تمام مي­شود، اما به هر ترتيب او را با نگران­هايي بسيار جدي از سالن سينما بدرقه مي­كند.

5-  «جهالت سعادت است!» این جمله‌ی بسیار معروفی است که در فیلم ماتریس از زبان سایفر می‌شنویم. سایفر یکی از همکاران مورفیوس است که حدود ده سالی را در سفینه‌ی زایون به مبارزه با شبکه‌ی جهنمی ماتریس گذرانده است و ناگهان بر اثر حسادت به نئو و شاید انگیزه‌های دیگر به همقطاران خود خیانت می‌کند و راه پنهانی سفینه‌ی زایون را به ماموران ماتریس نشان می‌دهد تا بیایند و مورفیوس را دستگیر کنند. او در رستورانی که مذاکره با اسمیت در آن‌جا صورت می‌گیرد هنگام بریدن استیک مجازی می‌گوید: «من می‌دانم که این استیکی که می­خورم واقعیت ندارد. می­دانم وقتی این لقمه را در دهان می­گذارم ماتریس به ذهنم می­گوید آب­دار و خوش­مزه است. ... جهالت سعادت است!» او و همه‌ی کسانی که سلطه‌ی ارباب‌های ماتریس را آگاهانه پذیرفته‌اند، به­خوبی می­دانند که هیچ‌ چیز خوب ِ دنیای برساخته‌ی ماتریس واقعیت ندارد، اما بسیاری‌شان تاب تحمل «بیابان امر واقع» را که حاصل قرن‌ها حکومت شبکه‌ی ماشین‌ها بر زمین است را نمی‌آرند؛ و از این‌رو است که جهالت را سعادت می‌پندارند.

    حال این ماییم و جهانی که هر روز دارد رو به نابودی می‌رود: گسترده‌تر شدن شکاف لایه‌ی اوزون، نابودی جنگل‌ها، نابودی بسیاری از گونه‌های جانوری، گرم شدن کره‌ی زمین بر اثر گازهای گل‌خانه‌یی، بالا آمدن آب اقیانوس‌ها، خطر فزاینده‌ی ازبین‌رفتن اقیانوس منجمد شمالی و کوچک شدن دم‌افزون یخ‌های قطب جنوب و ... خطر بازگشت دوران یخ و در نتیجه نابودی تمدن! در چنین شرایطی آیا صحیح است که به جهالت بچسبیم و خود را هم‌چون سایفر سعادت‌مند بدانیم؟ پاسخ روشن است، اما در پاسخ بچه‌هایی هم‌چون پسرک دوازده‌ساله‌ام چه می‌باید گفت؟ چه‌گونه می‌توان در چنین دنیایی که می‌پندارم هم‌واره و نه تنها در سده‌ی پرآشوب بیستم دنیایی ممکن (به قول تیبورمند) بوده است؛ می‌توان به بچه‌ها امید و شادی داد و در عین‌حال سعادت‌شان را با جهالت گره نزد؟ برای دادن شادی و امید به آنان چه دارونمایی می­توان تجویز کرد؟ این به‌راستی یک موقعیت پارادوکسیکال است.

6-  ممکن است گفته آید که خوب می‌توان در مصرف برق و بنزین و انواع آلاینده‌ها و کاغذ و پلاستیک و ..... صرفه‌جویی کرد، می‌توان به بچه ها از همین سنین آموزش داد، می‌توان فرهنگ ِ دوست­داشتن محیط‌زیست و کره‌ی زمین را از کودکی در انسان‌ها پایه‌گذاری کرد، می‌توان هزار کار دیگر هم کرد؛ این که غصه ندارد. اما در برابر چنین اظهاراتی وقتی واقعیت‌ها خلاف این را می‌گویند چه‌باید کرد؟ وقتی‌که  آب شدن کامل اقیانوس منجمد شمالی و یخ های قطب جنوب (که وظیفه‌ی تعادل آب و هوایی کل کره‌ی زمین را برعهده دارند)  واقعیت شتابنده‌ای است که حداکثر تا شش سال دیگر ممکن است به‌انجام برسد؛ مرگ سریع تمدن چندهزارساله‌ی کنونی را در یک‌قدمی خود می‌توانیم ببینیم. در این‌جا چه جای امید دادن است به بچه‌ها؟ حتی فکر می‌کنم آن‌ها به این حد از رشد رسیده باشند که همه‌ی تلاش ما برای امید دادن به آینده را تکرار همان جمله‌ی شیطانی سایفر بدانند(سایفر در زبان لاتین همان شیطان است.)

7-  می‌دانم که حتی در چنین موقعیت خطیری می‌توان به نیروهای خلاقه‌ی بشر امید و اعتماد داشت. تارکوفسکی فقید در تقدیم‌نامه‌ی فیلم ایثار خطاب به پسرش می‌نویسد: «تقدیم به آندریوشا با امید و اعتماد.» از اتفاق ایثار به بحث این نوشته‌ی بی‌سروته! مربوط است: خطر جنگ هسته‌یی جهانی و تلاش پروفسوری در اوج ناامیدی برای بازگرداندن صلح و امید به این جهان. پروفسور از همه‌ چیز خود و حتی از واقعیت شخصیت علمی و دوست‌داشتنی خود دست می‌شوید (نوعی خودکشی معنوی) تا امید و شادی به جهان بازگردد. اما فکر نمی‌کنید که وضعیت امروز از وضعیتی که پروفسور ِ ایثار در آن گرفتار شده بود، خطیرتر باشد؟ جنگ هسته‌یی امری است که اختیارش به‌هرحال دست بشر است، در آن موقعیت مفروض ِ ایثار تنها کافی بود عقلانیت بر دو یا چند طرف جنگ حاکم شود تا بار دیگر صلح  به جهان بازگردد. وضعیت کنونی بشریت و کره‌ی زمین از این نظر که دست‌کم چند سده (از انقلاب صنعتی به این‌سو) است که با شتابی تصاعدی به سوی تخریب بنیادهای مبانی حیات طبیعی رفته، از نظر مشابه سازی به ماتریس نزدیک‌تر است: در این فیلم نوع بشر بر اثر حاکم شدن تدریجی ابررایانه‌های فوق‌هوش‌مند بر همه‌ی ارکان جامعه‌ی انسانی حتی دچار تغییرات اساسی زیست‌شناختیک شده، تا بدان‌جا که برای تبدیل شدن به انسانی که توانایی مبارزه با ماتریس را داشته باشد‌ (یعنی یک انسان تراز نوین و البته واقعی) باید مسیر دشوار یک زایمان پردرد ِ تکنولوژیک را طی کند. در چنین وضعی راه چاره باز هم می‌باید تکنولوژی باشد، به دو دلیل: نخست این‌که طبیعت ِ صرف ، چیزی به‌عنوان تخریب لایه‌ی اوزون و یا آب‌شدن بزرگ‌مقیاس ِ اقیانوس منجمد شمالی را ــ به‌طور خودبه‌خودی‌ــ نمی تواند درک کند و برای آن راه چاره بجوید؛ و دوم این‌که اتفاق‌هایی که افتاده کار خود بشر است و اوست که باید راه چاره را بجوید و تنها  ابزار او برای حل مشکل، تکنولوژی است. کاری هم که مورفیوس و یارانش در ماتریس انجام می‌دهند همین است.

8-  اطلاعات علمی من چندان زیاد نیست، اما همین قدر که از خوانده‌ها و دیده‌هایم دریافته‌ام انگار رشته‌های بسیار تازه‌ای هم چون فناوری نانو می‌تواند راه‌ کاهش انقلابی در مقیاس کره‌ی زمینیِ اتکای بشر را به انرژی را که زمینه‌ی این خطرات گرم‌شدن کره‌ی زمین را فراهم ساخته؛ بگشاید. اگر که می‌شنویم که از طریق فناوری نانو، می‌شود با انرژی یک باتری قلمی روشنایی‌ای به اندازه‌ی یک لامپ 100 وات ِ رشته‌یی ایجاد کرد؛ وقتی که چشم‌انداز جایگزین کردن یک جعبه‌دنده‌ی چهارپنج کیلویی به جای یک جعبه‌دنده‌ی پانصد کیلویی (که می‌تواند اجسام چندین تنی را به حرکت درآورد، هویدا می‌شود؛) وقتی که می‌شود با گرفتن یک ورقه‌ فیلم ظاهرشده‌ی رادیوگرافی (که با فناوری نانو تهیه شده) روبروی بدن یک انسان، همه‌ی امعا و احشای او را در آن واحد ــ‌بدون انجام رادیوگرافی که مستلزم مصرف برق زیادی است‌ــ مشاهده کرد؛ و وقتی که هزار کار دیگر بااستفاده از فناوری نانو و دیگر تکنولوژی‌ها انجام داد تا مصرف انرژی در مقیاس جهانی تا حد چند برابر کاهش یابد؛ آن‌گاه می‌شود به نیروهای خلاقه‌ی بشر باز هم امید و اعتماد داشت.

اما آیا قضیه به­همین سادگی است؟ بعید می­دانم، زیرا همواره و در پس هر فرصت تاریخی و یا لحظه­یی روحی شیطانی هم به­کمین نشسته است. فقط به این امر توجه کنید که پس از اختراع آن فیلم رادیوگرافی­ای که در بالا بدان اشاره شد، تمام کمپانی­های ساخت دستگاه­ها و فیلم­های رادیوگرافی پزشکی (و لابد صنعتی) این اختراع را مسکوت گذاشتند زیرا با همگانی شدن این فیلم ِ نانو­ــ­ساخت، تمام این کمپانی­ها همراه با کلیه­ی موسسات خدمات رادیوگرافی ناچار از تعطیل یا تغییر کاروکسب­شان بودند. و لابد با همین منطق است که انواع اختراع­های دیگر جهان­گیر نشده است. البته باید این واقعیت را هم در نظر داشت که ممکن است شماری از این اختراع­ها به مرحله­ی تولید انبوه نرسیده­ باشند. درهرصورت با فرض وجود این قابلیت­ها و امکان حل سریع مسئله، و هم­­چنین وجود واقعیت حرص و آز نهادهای قدرت سرمایه­دارانه و اساساً خطر پدیدارشدن شبکه­هایی هم­چون ماتریس (­که با این روند شتابنده­ی مجازی­سازی همه­ی منظرهای زندگی امکان عملی­گشتن آن هردم به واقعیت نزدیک­تر می­شود(1) این­که بشریت در یک کل واحد بتواند بر این مشکل تا حد اطمینان­بخشی غلبه کند، بسیار بعید به­نظر می­رسد. حال اگر هم­چون امر رفاه و بحث عدالت ­و آزادی برای همه­ی انسان­ها (آن­چنان که اصحاب نظریه­ی اصالت سود و نولیبرالیسم می­پسندند) همه چیز به نیروهای کور بازار سپرده شود، باید از همین امروز منتظر فاجعه­ای باشیم که از هر بلای آسمانی ِ ثبت شده در کتاب­های تاریخی و یا اسطوره­ها، عظیم­تر و مهیب­تر خواهد بود؛ زیرا در آن صورت اصحاب قدرت این امکان را خواهند داشت که با روشن­بینی­ای که ذاتی کسب و کار سرمایه­دارانه است، زمام امور جهان آینده­ی به­طور اساسی مجازی­شده را به دست بگیرند و حتی ماتریس را پدید آورند.

10-  دوست ندارم امیدم را از دست بدهم. دوست دارم که به آن دو اصل امید و اعتماد هم­چنان بچسبم. در یک کلام احساس کلی­ام این است که بالاخره انسان موفق خواهد شد، مسئولیت دارد که موفق شود و اگر که نشود، باید در برابر ذات احدیت که او را در روز الست جانشین خود قرار داد حساب پس بدهد. و خلاصه این­که می­شود. اما آن ترس­ها همراه من است.

11- راستی! شنیدید؟ خشک­سالی یک­بار دیگر چهره­ی زیبای زاینده­رود را پرچین کرد، هم­چون چروک­های  چغر ِ بیابان­های جاودانه­ی فلات تفتیده­ی ایران مرکزی. در کدام خانه آیا، بچه­های دیگری،  می­روند روی تراس و به آسمان نگاه می­کنند و انتظار باران را می­کشند؟ 

 

 

 

 

 

 

(1)  «... باید درنهایت به عقلانی­بودن امکان ماتریس اذعان کنیم. شما به­راستی ممکن است درون ماتریس باشید، و به­واقع ممکن است بسیاری از باورهای شما غلط باشد، حتی اگر مطمئن باشید که همه­ی باورهاتان اشتباه نیستند.» امکان ماتریس، از دیوید میتسو نیکسون، گرداوری و ویرایش ویلیام اروین، برگردان ن. ملک­محمدی و ش. وقفی­پور. نیکسون در این مقاله امکان به­واقعیت پیوستن ماتریس را به زیبایی بررسی می­کند.(م)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 10:14  توسط محمد سعید محصصی  |