خاک مقدس سفر ( ادامه)
۴ ـ زیارت قبول!
روزهای اول که از سفر آمده بودم عده ای که به اصطلاح سنتی به شمار می آیند وقتی مرا می دیدند می گفتند: زیارت قبول! و وقتی می گفتم به سفر زیارتی نرفته ام می گفتند: باشد سفر که رفته ای از نظر ما زیارت محسوب می شود!چیزی نمی گفتم و به هرحال از اظهار لطف شان تشکر می کردم. این یادداشت ها که ادامه پیدا کرد و به عکس ها و خاطرات سفر که فکر کردم دیدم حرف این آدم ها خیلی هم بی راه نبوده است! حسابش را بکنید اغلب جاهایی که در طول چهارهزار کیلومتر سفرم در هفت استان دیدم مکان هایی زیارتی یا مذهبی بوده است از معبد آناهیتا بگیر تا غار کرفتو از تخت سلیمان تا کلیسای تادئوس از سلطانیه تا غار اصحاب کهف در نخجوان! همه ی این مکان ها به جز برخی در کوه و یا دامنه ی کوه واقع بودند. خودمانیم اگر مذهب و بهتر بگویم باورهای مذهبی نبود این همه اماکن که برخی شان جزو میراث فرهنگی و جهانی بشری به شمار می آیند وجود نداشتند. و این باورها می تواند حتی آدم های بی باور را هزاران کیلومتر به دنبال خود بکشاند. اصلا صنعت توریسم مدیون مذاهب است. و این باورها هستند که به زندگی ها رنگ می بخشند.
در طی این سفر دو سه مکان را واقعا زیارت کردم یکی آرامگاه شمس تبریزی بود که در همین یکی دو ساله کاشف به عمل آمده که در خوی واقع است و در یک اقدام ضربتی محل را استملاک کرده و از نابودی مناره ی یادبود شمس جلوگیری کرده اند. این مناره شاید یکی از شگفت انگیزترین برج هایی است که برای یک انسان عالی مقام ساخته اند و من آن را دیده ام: برجی مدور (که البته یک همزاد دیگر هم داشته و از دست آدمی زاد در نرفته!) که بالایش به شکل کلاه قزلباش و یا حتی کلاه دراویش مولویه است و ساخت آن را به شاه اسماعیل نسبت می دهند. زیر این بخش بالایی مناره بخشی است که دورادور برج را با شاخ هزاران قوچ کوهی شاخ آجین کرده اند. این شاخ ها که قیافه ی منحصر به فردی به مناره بخشیده هم نماد مردانگی و فتوت است و هم نشانه ی پرواز (یادآور شمس پرنده). دو باری این مکان را زیارت کردم. حال و هوایی خاص انگار داشت.
دومین مکان بارگاه سید صدرالدین شریف جرجانی عالم و عارف برجسته ی معاصر شاه اسماعیل اول است که همراه ۲۷ هزار سپاهی جان بر کف در مصاف با سپاه مسلح به سلاح گرم عثمانی مصاف داد و شهید شد. این بارگاه در روستایی در نزدیکی شهر چالدران واقع است. احساسی که در این مکان داشتم احساسی بود که به شهدای هویزه و خرمشهر و آبادان و ... داشتم. این انسان ها همگی عزیز و بزرگ بوده اند.
سومین مکان غار اصحاب کهف در ۳۰ کیلومتری شهر نخجوان در کشور آذربایجان است. مردم آن جا اعتقاد عجیبی به این مکان دارند و البته راهنمایی برای ماها که ترکی بلد نبودیم وجود نداشت. اما از سالن بزرگی که برای قربانی اختصاص داده بود و راننده ی ترک ما می گفت هر روز تا ۱۵ گوسفند در این جا قربانی می شود پیدا بود که باور مردم به آن جا تا چه حد است. هر چند نقش اسطوره را در این باورها نباید نادیده گرفت. البته این را هم نباید نادیده گرفت که اسطوره با باورهای مذهبی ارتباط دارد و از سوی دیگر اسطوره در جایگزینی آگاهی تاریخی است که مشکل ساز می شود نه در امر باور به ماورا.
عکس از این مکان ها دارم. تا پست بعدی که بگذارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 15:39  توسط محمد سعید محصصی
|

بخش دیگری از دریاچه ی تخت سلیمان در جلو اژدهای
سنگ شده! دیده می شود.

نمایی از پل راه آهن قطور در نزدیکی شهر خوی . این پل
دو کوه بسیار بلند را به هم وصل می کند. همسرم بعد از
دیدن پل گفت دیگر حاضر نیست با قطار به ترکیه سفر کند!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 15:24  توسط محمد سعید محصصی
|
خاک مقدس سفر
۳ -- مرثیه ی دریاچه ی ارومیه
دریا را همیشه دوست دارم. حتی اگر که یک دریاچه باشد به اندازه ی ارومیه و در حال خشک شدن. و مگر می شود که دوستش نداشت. دریایی که حتی اگر شدیداْ بخواهی هم نتوانی در آن خودت را غرق کنی. که اگر از شنا هیچ هم بلد نباشی بتوانی در آن ساعتی یا بیشتر خودت را به آب بسپاری و حتی راحت شنا کنی.
اما در همان زمانی که راحت راحت روی آب دراز کشیده ای و مثل قوهای دریاچه ی قوی چایکوفسکی شنا می کنی نمی توانی آنی از پس روی آب و پیش روی ساحل به اندازه ی دو کیلومتر نگران نباشی و دلت از این اتفاقی که دست بشر پدیدش آورده چرکین نباشد. نمک و روند تغلیظ وحشتناک آن در دریاچه به حدی بود که وقتی قدم بر می داشتیم که به بخش های عمیق تر برسیم کف های جاپای مان اصلا از بین نمی رفت و کمی که صبر می کردیم اندکی سفت می شد و اگر یکی دو ساعتی بیشتر می ماندیم این کف ها تبدیل می شد به پولک های نمکین نازک. این غلظت بالای نمک دریاچه که زمانی معجزه ی آن محسوب می شد و لجن های شفا بخش اش در تمام ایران مشهور بود حالا باعث شده که چشم انداز نابودی دریاچه در برابر چشم قرار گیرد و لجن دریاچه هم...: از محلی ها که به جای مجموعه ی زیبای ساحلی با هزار بدبختی یکی دو دوش صحرایی برای خلق الله فراهم کرده اند می پرسم لجن دریاچه کجاست؟ و جواب گرفتم که زیر خروارها نمک دفن شده است. اگر می خواهی باید پول بدهی تا برویم برایت زمین پر از نمک را با بیل برداشت کنیم و به لجن برسیم. آنان که اندکی قانون ظروف مرتبطه را می دانند حدس می زنند که این پیش روی ساحل در تمام قسمت های ساحل این دریاچه اتفاق افتاده است. حالا آنان که اطلاعات جغرافیایی شان بالاست و به طبیعت عشق می ورزند نگران شده اند مبادا که سرنوشت شوم دریاچه ی آرال (دومین دریاچه ی بزرگ جهان ) برای این دریاچه ی زیبا رقم نخورد. می دانید: بر اثر خشک شدن کامل آن دریاچه علاوه بر بدبخت شدن هزاران نفر از مردم که از راه صیادی و دیگر منابع کسب درامد از آن زندگی می گذراندند بلای سرطان های ناشی از گرد و غبار انواع نمک ها بر سر مردم حاشیه ی آن آوار شده است. لابد می دانید که علت اصلی این اتفاق ویران کننده پروزه های سدسازی و رونق دهی به کشاورزی در دو استان آذربایجان شرقی و غربی بوده است. آیا این همه زیان زیست محیطی که دامنه اش به این دو استان محدود نخواهد ماند صرفا به منظور رشد کشاورزی منطقه می ارزد؟
عکسی از این اتفاق ندارم. راستش نه دل و دماغی برای این کار بود و نه فرصتش را داشتم. راستی! پژمان مظاهری پور فیلمی از این روند شوم ساخته. در جشنواره ی سینماحقیقت نشان داده خواهد شد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 15:4  توسط محمد سعید محصصی
|

یکی از دهلیزهای غار کرفتو حدوداْ ۵۰ متر بالای ورودی آن پلکان ورودی غار کرفتو

تنها قوس معماری سالم از دوره ی ساسانی
در تخت سلیمان
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:15  توسط محمد سعید محصصی
|

یکی از دهلیزهای غار کرفتو حدوداْ ۵۰ متر بالای ورودی آن پلکان ورودی غار کرفتو

تنها قوس معماری سالم از دوره ی ساسانی
در تخت سلیمان
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:15  توسط محمد سعید محصصی
|

یکی از دهلیزهای غار کرفتو حدوداْ ۵۰ متر بالای ورودی آن پلکان ورودی غار کرفتو

تنها قوس معماری سالم از دوره ی ساسانی
در تخت سلیمان
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:15  توسط محمد سعید محصصی
|
بخشی از فرهادتراش بیستون

دریاچه ی شگفت آور تخت سلیمان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 15:32  توسط محمد سعید محصصی
|
خاک مقدس سفر!
محمدسعید محصصی
«در سفر هر کس به مقصد می رسد می ایستد / من سفر را دوست دارم مقصد من رفتن است»
محمدابراهیم جعفری (شاعر و نقاش)
مدت ها در خانه نبودم. سفر رفته بودم و چه سفری. ۱۱ روز و طی چهار هزار کیلومتر و دیدن خیلی جاها که آرزویم بود و در یک مدت زمان فشرده. خیلی هایی که عادت داشتم با آن ها سفر بروند اگر با من بودند روز دوم قرقرهای شان شروع می شد و به روز سوم نرسیده کار تعطیل می گشت. من بودم و خانواده ام زن و سه فرزند که مثل من گویا دیوانه اند.
نمی خواهم مثل ندید بدیدها از هرچه دیده ام بگویم. خیلی ها خیلی بیشتر از من این چیزها را دیده اند. می خواهم از احساس ها و برداشت هایی بگویم که داشته ام و فکر می کنم برای تان جالب باشد.
اول از جاده ها: من در این سفر یک نصفه روز را در نخجوان گذراندم شهری کوچک و جزیی از جمهوری آذربایجان. در آن جا و با آن که راننده / مترجم باحال ما (به نام صفر اسماعیلوف) می گفت همه از پلیس راهنمایی خیلی حساب می برند یک جا از این سرعت گیرها و به قول همه ساندویچ ها! ندیدم. دوستی که به چند کشور خارجی سفر کرده می گوید که در این چند کشور هم چنین چیزهایی ندیده است. قاعدتا این سرعت گیرها باید برای کاهش سرعت در سر عوارضی ها و ایستگاه های پلیس و گمرک و غیره باشد. حالا چه طور تمام جاده ها و خیابان های ما به تسخیر این سرعت گیرها درآمده و با این همه این تعداد وحشتناک کشته های تصادف های رانندگی را داریم از موضوعات مهمی است که می شود فیلم طنز مستند از آن ساخت!
دوم اسطوره: این اسطوره هم پدیده ی غریبی است. اما دست کم نحوه ی تفکر یک ملت را می توان با آن شناخت. می گویید چه ربطی به سفرم دارد عرض می کنم:
در جای جای کشور ما قلعه ها و ساختمان ها و معبدهای مهرپرستی و زرتشتی زیادی هست که نام سلیمان نبی را بر خود دارند. جاهای دیگری هم هست که اسم شیرین و فرهاد را بر پیشانی دارند و اصلاْ در باستان شناسی به دیواره های صاف در دل کوه ها «فرهادتراش» می گویند. مگر این سلیمان پیامبر آل یهود که بوده که این همه معبد ساخته (آن هم معابد مهرپرستی و زرتشتی!) و یا فرهاد چه غولی بوده که این همه دیواره و غار در گوشه گوشه ی کشور ما احداث کرده؟! اگر اهل خواندن کتاب های تاریخی و جغرافیایی قدیمی باشید ممکن است بدانید که دانشمند مشهوری به نام «استخری» و نویسنده ی کتاب مسالک و ممالک که از کتاب های مهم جغرافیای قدیم در قرن چهارم و پنجم هجری است تخت جمشید را از آثار سلیمان نبی دانسته است! اصلاْ خود کلمه ی تخت جمشید مگر جز اشاره به اسطوره ی جمشید هست؟! و مگر نمی دانیم که غربی ها به آن پرسپولیس (یا شهر پارسی) می گویند؟
در کوه بیستون با دیدن دیواره ی فرهادتراش کمی که اهل کنجکاوی باشی در می یابی که این دیواره نمی تواند کار یک نفر باشد و حتی ممکن است نتیجه ی واکنش نیروهایی است که فرسایش طبیعی کوه ها را به همراه دارد. در جاده ی منتهی به کلیسای تادئوس ( تاتاوس یا قره کلیسا به گفته ی عامه) در نزدیکی یک روستای خیلی مهجور یک غار دست ساز هست با تاقچه هایی بر دیوار که از آثار دو قرن پیش است. مردم آن را به غار شیرین و فرهاد می شناسند! و اما تخت سلیمان: این مجموعه ی عظیم و شگفت انگیز که از آثار ثبت شده ی جهانی است تخت جمشید دوره ی ساسانیان به شمار می آید و مجموعه ای نیم کاره است و نام اصلی آن معبد آذرگشنسب است. اما عامه به آن تخت سلیمان می گویند حتی یک شکل جوی مانند که پیرامون دریاچه ی کوچک و شگفت انگیز آن بر اثر عوامل طبیعی به وجود آمده به اژدهایی شهرت پیدا کرده که به دستور سلیمان نبی سنگ شده است! از این عجیب تر کوهی است که در فاصله ی شش کیلومتری این مجموعه وجود دارد و بر راس آن یک چاه مدور قرار دارد که ممکن است دست ساز و یا طبیعی باشد. حدس می شود زد که این جا را زرتشتیان قدیم به عنوان دخمه (گور) استفاده می کرده اند. اما ذهن اسطوره ساز ما ملت بر این کوه نام زندان سلیمان گذاشته اند!!
از این نمونه های فراوان نتیجه های فراوان می توان بیرون کشید. از جمله این که مردم ما ذهن شاعرپیشه ای دارند. درست. اما موضوع مهم این است که اسطوره جای آگاهی را نمی گیرد. ما با هنر و اسطوره می توانیم به دنیای ذهنی خود شگفتی ببخشیم و شاعرانه اش کنیم اما نمی توانیم که به درستی درکش کنیم و سر از راز و رمزش در بیاوریم. نمی توانیم آن راتحلیل منطقی کنیم. و خلاصه نمی توانیم رفتار آینده مان را بر اساس شناختی ناشی از اسطوره پردازی تنظیم کنیم.
در طول این سفر بارها به یاد پاره ای از یکی از آثار محسن نامجو افتادم و آن را زمزمه کردم:
«ملت عاشق که خط و ربط نداند/ ملت عاشق که خط و ربط ندارد/ ملت تو ما شدیم کورش والا.»
یادداشت هایم تمام نشده. روزهای دیگر می آیم و با عکس هایی البته. منتظر باشید.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:7  توسط محمد سعید محصصی
|