تبليغاتX
عشق فیلم و . . .

عشق فیلم و . . .

در باره سینمای مستند . ادبیات و تاریخ

قسمتی از یک داستان از خودم

 

 

 

                        زير آوار ِ . . .

       

                  محمد سعيد محصصي

 

           كنار باجه شلوغ بود .  دم هر كدام از آن ها چند نفر ايستاده بودند توي صف .  به  هر كجاي ايران كه فكرش را مي كردي داشتند تلفن مي زدند . شبديز مي توانست لهجه هايي را بشنود كه تا آن روز نشنيده بود . اين هم مي توانست سرگرمي ي خوبي باشد . « بــد فكري هـم نيسـت ، بالاخـــره نمي فهمي كه روز كي طي شده . » كنار هــر كدام از باجـــه ها كه مي ايستادي مي توانستي هر خبر يا شايعه ي دست اول را هم بشنوي .    

-  اون كسي كه عروسي گرفته اصلاً بمي نبوده ، زلزله زده هم نبوده ، به او پول داده ن بيايه ژست بگيره و اونام بگن كه تو اي زلزله مردم شادن !

-  مي گو ئن هر چي جنس از آمريكا فرستاده ن ، همــه را برندشــون پادگـــان . حتــي مي گوئن به نماينده هاي رييس جمهور هم اجازه نداده ن نزديك بشن !

-  گوش ديهي يا نه ؟  جاده ي زاهدان ِ ميان سه تا تريلي بيگيفتيــدي ، پور بـــو از ئـــــه اور كوتان و كوت ِ پر و چادر و بيسكوويت و جينساي فرد اعلا . ئه سيا زمستان ِ ميان خوب بو جان آداش !

-  شنيدم . تازه بچه هاي صليب سرخ دو روزه اعتصاب غذا كرده ن . آبروشون رفت . تموم دنيا فهميده ن !

            شبديز اگر دست به قلمش خوب بود ، مي توانست از توي اين صحبت هاي تلفني ، كلي طرح و ايده براي نوشتن يك كتاب فراهم كند ، اما هميشه انشايش ضعيف بود . بالاخره مادري كه براي تماس با پدر بچه اش در بيمارستان الزهراي اصفهان با گوشي ي تلفن كلنجار مي رفت ، از آن بيـــرون  آمد . زن با  مردش صحبت كرده و« خوش حال » بود . شبديز  رفت داخل باجه .  شماره را گرفت . زنگ  خورد ، ولي كسي گوشي را بر نداشت . دومين شماره هم يا اشغال مي زد ويا كسي گوشي را برنمي داشت . سومين شماره .  وضع همان طور بود . چهارمين شماره شماره ی يك مغازه بود . پنجمين از آن مطب يك دكتر . شانس آورده بود  تا آن موقع ، كسي نزده بود  روي  شيشه كه آقا ما هم مي خواهيم شماره بگيريم . اما چرا. . . تقه اي محكم خورد  به شيشه .  شبديز ترسيد شيشه بشكند .  آمد بيرون ، به سرعت ، عذرخواه .

 

            به نظرش می آمد راحت شده است ، بالاخره مجبور نبود كه براي هر كار كوچكي به اين و آن رو بزند  : « آقا مي شه موبايل تون رو بديد ، بي زحمت ؟ » . خسته نشـده بــود يعنــي ، از ايــــن رو زدن ها .  اين روزها حتي نمي شد كسي بگويد كه خسته است .  اين روزها ، خسته شدن  يك حكايت غيرعادي بود ، حتي گرسنه شدن خيلي چيز عادي اي نبود . مادر خودش مي شد يك روز تمام جز يكي دو ليوان آب چيزي نخورد . روز اول يادش مي آيد كه گرسنه اش نشد . به او گفتند بيا غذا بخور و او هم خورده بود . حتي نپرسيده بود كه چرا تمام طول روز غذا نخورده و گرسنه اش نشده است . مي دانست كه ورزشكار است ، يك ورزشكار هميشه از آدم هاي عادي بيشتر غذا مي خورد ، اما همه ي اين چيزها برايش عادي به حساب نمي آمد : غذا خوردن ، خسته شدن . تنها مي شد هر وقت كه بار ِ چيزي از روي دوشش برداشته مي شد ، بگويد : « راحت شدم » همين ، و نه حتي يك احساس خوش حالي . اين روزها نمي شد گفت كه از اين كه كاري براي ميل او يــا كسي انجــام شده او خوش حال شده است . نــــه تنها او ، انگار همه ي مردم شهر اين طور بودند . به مردم گفته بودند كه پول آب و برق تا دوسال مجاني است . گفته بودند كه فعلاً مخابرات براي هــزينه ي موبايــــل پولي نمي گيرد . گفته بودند كه فعلاً تا مدت زيادي تلفــن هاي راه دور ِ مجاني ،  سـر هر چهارراهي  گذاشته اند ، بعضي جاها چند تا چند تا .

 

    کسی که رفته بود داخل باجه یك ربعي را طول  داد ، عصباني آمد بيرون . نوبت شبديــزشده بود .  رفت داخل .  يك شماره ي ديگر را  گرفت  كه قبلاً نگـــرفته بود .  بوق- بوق بوق ! « لعنتي ! » دوبــاره  گـــــرفت . زنگ خورد . اما انگار كه درست است كسي هست : « سلام ! من از بم زنگ . . . من . . .؟ يكي از اهالي ي اينجا . . . بله . . . ممنون ! نه خيــــر . . . غرض از . . . بلــــه .  . . مي دونين چقدر شماره تـــون رو گرفتـــه م  ؟ بله ؟ . . . نه ! . . . جريان اينه كه . . . الو ؟ . . . الو؟  ! » شبديز دوباره شماره گرفت . از رو نرفت . يك بار ديگر. باز هم فقط بوق هاي كوتاه كوتاه . مي خواست دوباره بگيرد ، اما كسي به شيشه كــوبيد . بيرون ماند منتظر ِ نوبت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 22:56  توسط محمد سعید محصصی  | 

اندر باب تاخیری طولانی

      مدتی این مثنوی تأخیر شد !

 

    1 ــ   این وبلاگ را که راه انداختم ، تا چند روز فکر می کردم که می توانم آن را آن جور که بچه های وبلاگ باز این کار را می چرخانند ، آن را به روز نگه دارم ؛ اما انگار بعضی کارها به ما نیامده ! نه این که فکر کنید که می خواهم جمعش کنم ، نه ! هدف این است بگویم که چرا این قدر طولش دادم تا دوباره بیایم روی خط .

     خب . یک خبر را بخوانید تا بدانید که یکی از علت های نیامدنم روی خط چه بوده :

       مدت ها بود که منتظر فرصتی بودم که تا یک فیلم مستند را درباره ی بم تمام کنم . این فرصت بالاخره دست داد . یادواره ی فیلم و عکس بم و فرصت محدودی که کذاشته بود باعث شد که بجنبم و کار را تمام کنم . خیلی رویش انرژی گذاشتم . چیز بدی هم نشد ، اما نگاه منتقدانه ی دوستان عزیزی که سال ها ست از موهبت وجود و مصاحبت شان برخوردارم ، باعث شد یک خیش مجدد به آن بزنم . این کار هم به اضافه ی مقداری کارهای دیگر سبب شد که نتوانم به سراغ وبلاگــم بیایم . ( خودمانیم ، انگار خبرنگار خوبی هم نیستم ! یکی نیست به من بگوید : این که نشد خبر . این چه فیلمی بود ؟! ) درست است . و حالا اصل خبر :

     زخم اسم فیلمی است که بعد از سه بار رفتن به بم و تعقیب موضوع دختر خانمی که خودش از زلزله زده های شهر بوده و به جای پناه بردن به تنبلی و یا مواد مخدر ــ به منظور تسکین آلامش ــ سخت به امدادگری مشغول شده بوده . زخم می خواهد روایت گر این فاجعه از دید این خانم باشد و . . . الخ.

 

  2 ــ  اما باید یک سایت تازه را معرفی کنم . اسم این سایت هست : peykemostanad.com www. . به این سایت سری بزنید . اگر که به سینمای مستند علاقه مند هستید ، حتماً به سراغش بروید . اگر هم که نیستید ، برای رفع کنجکاوی هم که شده ، به آن سر بزنید ! ضرر نمی کنید !

      این سایت را دو تا از دوستانم راه اندازی کرده اند : پیروز کلانتری و روبرت صافاریان . توی آن قرار است من هم مطلب داشته باشم . راستش از قبل اززاه اندازی اش قرار بوده زو همکاران ثابتش باشم . حالا چه طور شده که هنوز حتی یک مطلب برایشان نفرستاده ام ، برمی گردد به توجیه های بالا . البته اگر قبولش کنید ! توی این سایت مطالب متنوعی می بینید ، از بحث درباره ی آخرین فیلم های مستند در جشنواره ی فجرتا خبر و تحلیل درباره ی فیلم های پخش شده در تلویزیون و تا بحث های تئوریک میان افرادی مثل روبرت صافاریان و امید بنکدار و کیوان علی محمدی .

 

     اما این سایت یکی از محصولات فرعی گروهی است به نام گروه مطالعات سینمای مستند . گذشته از شوخی ، این دونفرتوی گروه بیشتر از همه شوق رتاه اندازی این سایت را داشتند و البته همت شان هم بیشتر از بقیه بود . اما این گروه تشکیل شده است از کسانی که در طی سال های زیادی بیشتری توان و انرژی را آگاهانه روی این سینما صرف کرده اند و البته بیشترشان در کارهای رسانه یی فعال بوده اند . اعضای این گروه این ها هستند : پ . کلانتری ، ر. صافاریان ، فرهاد ورهرام ، محمد تهامی نژاد ، شادمهر راستین، میراحمد میر احسان ، مانی پتگر و خودم . توی یکی دو سال گذشته مهم ترین کار این گروه تـأمین مطالب شماره ی پنجم فصل نامه ی اندیشه ی ایرانشهر بوده که عنوان این شماره : سینمای مستند ، شهر و جامعه ی مدرن بود . یک کار دیگر که به توسط میراحسان طراحی شد و از دل این گروه و همکاری دیگر دوستان منتشر شد شماره ی 59 و 60 فصل نامه ی فارابی بود که با عنوان سینمای مستند ایران همین چندی پیش چاپ شد .

    افراد این گروه تلاش دارند که مهم ترین مسائل نظری و عملی این سینما را بشناسند ، روی آنها کار کنند و در حد توان خود به افراد و ارگان ها کمک کنند . دیگر این که در عرصه ی نظری تلاش دارند نگاهی نو به این سینما داشته باشند و توان تئوریک خودشان و محیط پیرامون شان را ارتقا بدهند و در عین حال تا می توانند در جریان تحولات سینمای مستند ایران و جهان قرار بگیرند . پس : به این سایت سر بزنید !

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 22:55  توسط محمد سعید محصصی  |