تبليغاتX
عشق فیلم و . . .

عشق فیلم و . . .

در باره سینمای مستند . ادبیات و تاریخ

خبر برگزاری مسابقه ی داستان نویسی در شهر کتاب

شهر کتاب یک مسابقه ی داستان نویسی برگزار می کند . تنها داستان های کوتاه در این مسابقه پذیرفته می شوند . تعداد صفحات داستان های ارسالی نباید از ۱۰ صفحه ی A4 بیشتر باشد و نباید در مسابقه های قبلی برنده شده باشند . نمی دانم که آیا هر نفر می تواند بیشتر از یک اثر را بفرستد یا نه اما صحبت تا ۳ اثر مطرح بوده است . دوستان علاقمند به این رشته ی هنری می توانند کارهای خود را در ۴ نسخه ی تایپ شده به این آدرس بفرستند : تهران  خیابان حافظ شمالی  تقاطع زرتشت شرقی موسسه ی شهر کتاب  طبقه ی چهارم دبیرخانه ی جایزه ی داستان کوتاه شهر کتاب . حداکثر زمان ارسال آثار ۱۵ دی ماه . این دوستان البته می توانند آثار خود را به این آدرس ای میل کنند : bookcity@gmail.com. البته خود من حتما کارهایم را با پست می فرستم .

دوستان خبرهایی در زمینه ی داستان و فیلم و . . . را می توانند برای ای میل نگارنده بفرستند .

تشکر !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:37  توسط محمد سعید محصصی  | 

برای دوستان بازدیدکننده ی وبلاگ

 

دوستانی که وارد وبلاگ می شوند می توانند افتخار بدهند و مطلبی ، سخنی ، عکسی اگر دارند برایم بفرستند . آدرس ای میل من : msmohassessy@yahoo.com . ممنووووون !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 8:24  توسط محمد سعید محصصی  | 

یک داستان کوتاه

 

 

 

                    چهار تصویر

 

                                               محمد سعید محصصی

 

                   می گویند در روزی که اصحــاب کهف بــــه درون غـــار

              برگشتند و این مرتبه  برای همیشه بـــه سوی خـدا شتـافتــند ،

              شاهدان ،  سگ ِ اصحــاب را که در دهـــانه ی غــــار پاس

              می داد ، مــرده یافتند . گویـی هـزار سـال می شد  که سگ ،

               از دنیا رفته بود .

 

 

    تصویر یک

 

     سوم دی ماه  1383 .  سگ چلاق از توی خرابه ی سمت راست خیابان فردوسی بیرون می آیـد و به درون خرابه ی سمت چپ خیابان می رود . چند متر جلوتر ماشین می ایستد. فیلم بردار سینمای جوان از ماشین پیاده می شود . سگ برایش آشناست انگار . یادش هست که روی پهلوی سمت راست سگ قهوه ای رنگ ، یک لکه ی سفید به اندازه ی کف دست ، دیده می شد . سگ در خرابه ای که فیلم بردار روبرویش ایستاده ، دارد چیزها را بو می کند . کاری که هر سگی در هر شرایطی می کند . راننده ی ماشین می آید پایین . برایش عکاسی از این سگ چیز عجیبی است . « هر سگی در این شرایط این کار را می کنـه ، آقای مولایی ! چِی دیده ی که این قدر مجذوبت کرده ؟ » مولایی  کاری به کار افکار راننده ی اداره ی ارشاد ندارد ، توی این دو روز یاد گرفته که باید به غرغرهای او بی اعتنا باشد . از رشت که راه افتادند ، معصــومی  بــه او گفته بود که اصلاً بـــه رویش نیاورد « یک گوش ات  در باشه ، یک گوش هم دروازه . » حـالا که اصلاً حـواسـش بـه هیچ جـا نیسـت . فقـط دارد می گیرد ، هم فیلم و هم عکس . اما دوربین « وایت بالانس » نیست . سال پیش هم این اتفاق افتاده بود . سر  تدوین فیلـم کلی مشکــل داشتنـد ، اولیــن تجربه اش بود ،  کار در کوران یک فاجعه ، و احساسات ِ رقیقه هم نمی گذاشت ، و در عین حال ضرورت شتاب در کار . اما حالا که شتابی هم در کار نبود . حالا باید مواظب « راکوردها » باشد .  درپوش سفید مات ِ دوربیـن را روی عدسـی گـذاشـت و دوربیـن را « وایت بـالانس » کرد . « خب ! این هم  این . » اما سگ کو ؟! رفته بود . یکی از رهگذران ، از بمی ها انگــار ، تــوی نخ اش بـــوده ، می خنـــدد : « آدم گریـــزشده ، وحشی شـده . » یــادش می آیـد سال پیـش بـه هــر کجـا کـه ســرک می کشیــد ، هیــچ کــس از او نمی پرسید که چه می کنی ، اما حالا همه ی هواسشان به او هست . بم شده مثل هــر شهر دیگر . پارسال هـــــر کجا می رفت ، غریبه و خودی ، فرقی نداشت ، غریبه ای بود میان کسانی که همه شان غریبه بودند . امسال او یک غریبه است میان جماعتی که اغلبشـــان با هم آشنایند.

    ناگاه متوجه شد که مرد برایش چیزهایی گفته که یک کلمه اش را هم متوجه نشده است . کلــی معــذرت خــواهی می کنـد . تــوضیح می دهد که سال گذشته هم در این شهر بوده و از این سگ خاطره ی عجیبی دارد . رهگـــذر ِ بمی دوباره می گوید : « بعد از این که از مرگ نجات اش دادند ، دیگر از آدم ها گــریزان شـــده . بعضـی وقت هـا دیده انـد اش که بچه گربه ای ، چیزی را شکار کرده . خوی وحشی پیدا کرده . مثل سپید دندان شده  که وقــتی صاحب اش مــرد ، برگشت بـــه دنیـــای وحوش . اما کسی نــدیـــده که آزاری به کسی برساند . » - « آوای وحش ، نه سپید دندان . » این را آن رهگذر بمی نشنید ،  مولایی توی دلش گفت . اما این را به زبان آورد : « به نظرم  شغال و روباه تـوی شهر زیاد شده ، درسته ؟ » - « آره کاکا ، بعد زلزله  ای چی یا دیگه عادی شده . »

 

    تصویر دو

 

     هشتم دی ماه ، 1382 . سه روز از زلزله گذشته است . مولایی در خیابان فــردوسی از ماشین پیاده می شود . جماعتی کنار همان خرابه جمع شده اند .

 بچه های هلال احمر ایران و نیروهای صلیب سرخ که بعداًُ می فهمد آلمانی اند دارند تکــه ای از یک ستــون را جــابـه جا می کنند . دو جنازه را بیـرون آورده اند و کنــار « پیــاده رو » گذاشته اند . مولایی از ایــن صحنه ها فیلـــم می گیرد . وقــت کـه اجــازه بدهد ، عکـس هم می گیرد . می رود جلو که پتو را از روی یکی از جنازه ها کنار بزند . مردی تنومند با تغیــــر می رود به طرف فیلم بــردار : « چه کار می کنی آقا ! قباحت داره ! » مولایی  کارتــــی از جیــب عقـب شلـــوارش بیـرون می کشد : « من مجوز دارم ! » مرد ریشو کمی با تندی  کمــتر می گـوید : « با مجوز هم نمـی شه کــار خلاف اخـلاق بکنــی ! » - « می دونــی از کجـا اومــدم  ایــن جا ؟ » - « منت می زاری ؟ برا خلق الله می کنی ! » -  « به شرطی که این جوری مزاحمم نشن . » مرد ریشو انگار که دلش به رحم آمده : « برادر ! بندگون  خدا هیچ چی تنشون نیست ! »  و نا منتظر بغض می کند : « تو بغل هم بودن که به ناگاه زلزله گرفتشون ! » مولایی این گونه حالت های رقیق برایش خیلی نا آشنا نیست . اما همین حس و حال را تایید می کند و « برادر » را راضــی می کند که اقلاً پتو را از روی صورت قربانی ها کنار بزند تا او عکسی در این حالت داشته باشد .

     موهای زن توی صورتش ولو شده اما می شود در آن رد لبخندی را دید . روی صورت مرد هم انگار می شود دریغ و افسوسی را خواند . مولایـــی ، هم عکس می گیرد و هم فیلم . ناگاه اشکش روی ویزور دوربین ویدئویش می چکد . همین طور کــه دارد با تصویر « دفرمه شده  » در ویزور دوربیــن فیلــم می گیــرد ، تصویــر تــوی ویزور تاریک می شود . « برادر » پتو را روی صورت جنازه کشیده است . صدای اولین کلمه ی اعتراض اش در صدای بلند صلوات ِ نا به هنگامی گم می شود . یکی نجات یافته انگار . مولایی می دود . جای اعتراض نبود . برای عکاسی از مرده ها وقت بیشتری هست .

      توی همان حالت ِ دو ،  دوربین را میزان می کند . نرسیده به جماعت ِ صلوات گو ،  شروع به فیلم برداری می کند ، تقریباُ در همان حالت ِ دو . امدادگری با ته ریشی سه چهار روزه مدام  فریاد  می کشد و دستور  می دهد : « مواظب باشین . . . آرووم ! د ِ . . . یاوا ا ا ش ! »  ته لهجــه ی اصفهـانی اش مشخــص اســت . جمله ی « بازم این اصفهانی ها ! » را بــه سرعـت از سرش می تاراند . وقت این فکرها نیست . فیلم می گیرد ، بی وقفه . به آرامی ، ولی تا آن جا که می تواند با زور ، جماعت را از جلوی « لنــز » دوربین دور می کند . سخت است . ولی چاره ای نیست . بالاخره از میان لباس های خاک گرفته ی جماعت ، حفره ی لوزی مانندی پیدا می کند . بوق عرق و جنازه که به لباس ها چسبیده انگار ،  این جــا بیشتــر توی دماغش   می پیچد . چاره ای نیست . باید فیلم بگیرد . توی ویزور امدادگر اصفهــانـی را می بیند که می خواهد  سگی را از روی چیزی بلند کند . اما انگار بدن سگ به جایی گیــر کـرده است .  جیـغ  بچه ای بلنــد می شود . لابد نوزادی است . اما ایــن جیـغ خیلی زود جایش را می دهــد به ناله های بریده بریده ی آن طفل . بچه ساکت می شود ، بی دلیل .  حالا صدای کمی تودماغی ی امدادگر اصفهـانی واضح تر از همــه شنیده می شود : « آروووم ! یا وا ا ا ش ! ها . . . خبه ! » وسپس با فریاد : « حالا ! » چهار پنج نفــر یک تیــر سقـف را که چنــد تا آجر به آن چسبیده بلند می کنند . امدادگر سگ را از  زیر تیر  سقف ِ حالا از زمین کنده شده ، در می آورد ، می دهدش به امدادگر ِ آلمــانی . مولایی ، آلمـانی را تــو « ویزور » دوربین گم می کند . مهم نیست . کار امدادگـر اصفهانی مهم تر است . داد ِ بچه ی نوزاد دوباره بلند می شود . امدادگر اصفهانی بچه را بیــرون کشیده است . او را در  بغل می گیــرد و می بــوسد . می خنــدد و گریه می کند . مولایی نمی تواند درک کند که گریه و خنده ی امدادگر مهم تر است یا چهــره ی بچــه ؟ نمی داند کدام را بگیرد . مجبور است که یکی را بگیرد ، چون دالان ِ لوزی شکل میان بدن آدم ها که از میان آن ها فیلم می گرفت ، اصلاً مهلـت کار به او نمی دهد چه رسد به انتخاب . می گیرد . هر چه می تواند . امدادگر راه افتاده به طرف بیرون جمعـیت . حالا دیگـر چیز دندان گیــری گیر ِ مولایی نمی آید . بلنـد می شود . امدادگر را پیدا می کند که رفته پیش جنازه ها ، بچه به بغل . نشانشان می دهد . کنارشان زانو می زند . حالا دیگر فقط گریه می کند . رو به آسمان می کند : « خدا رو شکر ! » . با دهانی شور از اشک و حیرت از مشیـت ِ آن کـه آن بـالا نظــاره اش می کند ، سرش را تکان می دهد . امدادگر ِ آلمانی می آید ، او هم مثل همکار اصفهانی اش انگـــار که بچه ای را بغل کرده باشد  ، سگ را در بغــل دارد . سگ بر خلاف بچه نفــس نمی کشد . قیافه ی آلمانی از اصفهانی غم زده تر است ، فقط گریه نمی کند . « این خارجی ها چطور تو این همه غم و غصه تاب می یارن ؟ » این را مولایی که حالا روی صورت آلمانی زوم کرده ، به خود می گوید . امدادگــر آلمانی با لحن خاصی می گویــد « همکار ِ  . . .  همکارمان . .  . مورد ! » منظور سگ است . مولایی می شنود که یکی از بمی ها دارد می گوید که سگ  مثل همه ی حیوان ها صداهای قبل از زلزله را زودتر شنیده بوده ، آمده توی ایوان ، هر چه از آن صداهای ناله مانند و عجیب از خود درآورده کسی بیدار نشده ، به محض شنیدن صداهای فروریختن آوار خود را به اتاق خواب رسانده ، دیده بچه در برابر این آوار بی دفاع است خیمه زده روی بچه و خود را سپر بلای بچه کرده ، توی این دو روز بالای بدن بچه ی نوزاد خیمــــه زده بـوده ،  آن همه آوار را تاب آورده .  « کمــرش شکسـتــه بوده  بی زبان ! » یکی دیگر از اهالی می گوید که  به محض این که امداد توانسته آوار را کنار بزند و بچه را نجات بدهد ، سگ آخرین جانش را هم کنده است . مولایی این صـــدا ها در گـوشش و لابـد در میکروفـون ِ دوربینش ، سر دوربـین را به سوی جنازه ی ســگ می چرخــاند . احساس می کند  سگ مدت هـاست که مرده . « درست مثل سگ ِ اصحاب کهف . » مولایی این را می شنود : « کی بود ؟ کی بود گفت ؟ » هیچ کسی نیست که جوابش را بدهد .

 

    تصویر سه

 

    همه جا را بو می کند . این بوها آن قدر زیادند که او را هم گیج کرده . بوی ماده اش را تشخیص نمی دهد . بوی خیلی چیزها با هم قاطی شده ، بوی مرغ های مرده ، بوی گاوهای مرده ، بوی فاضلاب که حالا روی آن باز شده ، بوی کثافت آدم ها ، بوی خاک خیس ، بوی شیرین ِ ریشه های پوسیده ی درخت هایی که از ریشه  کنده شده ، بوی قناتی که کوره های نزدیک به زمین ِ آن ریخت و بوی مرداب گرفت ، بوی چوب نخل های شکسته ( بعضی از این نخل هــا سوخته شـده بودند ) ، بوی کاغذهای پخش شده در همه جا ، بوی روغـــن ماشین هــایی که مچالـــه شده  بودند ، بوی تن مردم ، بوی عرق آدم ها ، بوی آدم هایی که هیچ وقت توی این شهر نبودند ، بوی لوله های آب و خیلی بوهای دیگر . اما بـوی جنازه ی آدم ها بیشتر از هـــر وقتی بود . این بو هر کجا که می رفت ولش نمی کرد . چه بوی عجیبی داشتند . یاد خاطره هایی را در او زنده می کرد که حتی نمی توانست درکشان کند . خاطره ای که او به یادش نمی آورد و شاید این خاطره ها مال پدرش و پدرهایش بود ، مال وقتی بود که دیگر هیچ چیــز بـرای خوردن گیر نمی آمد و مـردم  ِ مرده ، تـوی خیابـان ها و کـوچـه هـا روی زمیــن می افتادند و سگ ها می افتادند به جان این ها ، و هیچ آدمی نبـود که با یک سنگ و یک « چخه ! » حتی ، آن هـا را بتـاراند . آن وقت که از آدم ها می شد نترسید .

     بوی خاک خوب بود ، حالا دیگر از بوی این خانه تا خانه ای که ماده اش همیشه در آن پرسه می زد ، راهی نبود . اما قبلاً چرا ، پیشتر ها باید خیلی راه می رفت . از وقتی که بـوی مـاده اش خیلـی نــزدیــک می شد ، باید چند تا کوچه را پشت سر می گذاشت . گاهی وقت ها بچـه هایی بودند که بـه او سنگ می انـداختند . گاهی بوی یک سگ ماده ی دیـگر را می شنید که خیلی لذت بخش بود برایش . از بغل یک کوچه ی دیگر بوی گوشت می پیچید توی سرش و مست اش می کرد . این ها زیاد سر راهش بود ، اما حاال اصلاً احتیاجی نــداشت که این همه کوچه را طی کند ، حالا با شنیدن بوی ماده اش می توانست مستقـــیم بــه طرف آن برود . دم به دم بوی شدید تر شدن بوی محبوبش را بیشتر حس کند و پره های بینی اش بلرزد از فرط شوق . هیچ دیواری حالا جلوی راهـش نبود ، اما زمیــن دیگر مثل آن وقـت ها صـاف نـبود ، همه اش خشت هایی بود که روی هم ریخته بودند و هنوز بوی تند غبار می دادند .

      رسید . نزدیک خانه ی ماده اش ، خیلی شلوغ بود . دو تا آدم که چیز های  رنگ و وارنگ ای ، رویشان کشیده بودند ، روی زمین کنار خانه ی ماده اش میــان چمن ها افتاده بودند . بوی آشنایی داشتند ، او این بو ها را می شناخت . اما بوی جنازه هم می دادند . یک مرد گنده که بویش برای سگ آشنـا نبود آمد و ماده اش راکه در بغل اش بود ، آرام کنار آن دو تا آدم که بوی جنازه گرفته بودند ، گذاشت . لحظه ای کنارش ماند . سگ دیــد که مـردی کــه بــوی نا آشنایی می داد گریه هم کــرد . سگ ایستــاد تــا مرد بـا آن بوی نا آشنایش که حالا برایش مهـربان می نمود ، از آن جا دور شود ، بالاخره غریبـه بود . مـرد دور شد . مردهای دیگر هم دور شدند ، جنازه هایی که بوهای آشنــــایی داشتند برای سگ ، آن ها را هــــم بردند . دیگر کسی نماند ، جز او ماده اش . سگ رفت طرف ماده اش . ماده اش هنوز بوی مرده نمی داد . بوی خون مــاده اش را کـاملاً می شنید . رفت و جای زخم را روی کمر ماده اش پیدا کرد . آن جا را لیسید . دهانش پر شد از خاک و خون . بیشتر لیسیدش . هر چقدر که می توانست . برایش نالید . اما ماده اش تکـــان نخورد . عقب عقب رفت تا درست پوزه اش روبروی ماده اش قرار گرفت . حالا تقریباً پوزه اش به پوزه ی ماده اش می خورد . همان جا نشست و دو دستش را کنار هم از آرنج خــم کرد و پــوزه اش را روی دست اش  گذاشت . به چشم ماده اش نگاه کرد .

      ماده اش به او نگاه می کرد ، ولی نگاه توی چشمش نبود . فقط باز بود . همان جور نشست . چشم در چشم ماده اش . عده ای می آمدند ، به او نگاه می کردند و می رفتند ، اما او به چیزی نگاه نمی کرد . فقط به ماده اش نگاه می کرد . حالا دیگر ماده اش بوی دیگری می داد ، بوی جنازه ی سگ ها ، که با بوی جنازه ی مرغ ها و گاوها آدم ها و بقیه ی جنازه ها فرق داشت و بوی جنازه ی ماده اش حالا از همه ی بــوها بیشتر شـــده بود . اما او تکان نخـــورد . هیچ جا هم نرفت .

 

    آفتاب بالا آمد ، گرمش شد .

 

    آفتاب پایین رفت ، سردش شد . اما او تکان نخورد .

 

    ماه درآمد . سردتــر شد . اما بازهم تکان نخورد . بوهای زیادی را می شنید ، اما حالا این بوها را ضعیف می شنید .

 

     ماه پایین رفت . خورشید درآمد . کمی گرمتر شد . حالا بوهــا را کمی بهتــر می شنید .  یک ماشین زرد آمد ، از آن ها که بــوهای زیادی می دادند ، همه نوع بویی . بوهایـــی که آدم ها خیلی از آن ها بدشـان می آمد . امـا او وقتـی کـه دیگر چیزی گیرش نمی آمد بخورد ، توی این بوها می رفت ، حتماً هم چیزی گیرش می آمد . ماشین زرد ایستاد . یک نفر از آن پیاده شد و به طرف او آمد . لابد بــوی همان  ماشـین  را می داد . او این آدم ها را خوب می شناخت . اگر وقت های دیگر بود ، از این مرد فاصله می گرفت ، اما حالا اصلاً تکانی هــم نخورد . او حتی بوی مرد را نشنید ، فقط از روی حافظه می دانست که مرد همان بو را می دهد . مرد آمد و دو پای جنازه ی ماده اش را گرفــــت و برش داشت و انداخت اش توی عقب آن ماشین . سگ هیچ کاری نکرد . بلند نشد ، و به مرد ِ لباس نارنجی پارس هم نکرد . ماند . همان جور که از دیروز مانده بود و بــه جای خـالی ی مـاده اش نگاه کرد . مرد ِ لباس نارنجی با ماشین زردش دور شد .

     کمی بعد ماشین دیگری آمد . مردی از آن پیــاده شد کـه بویـش بوی آدم های شهر را نمی داد . می دانست کــه مــرد از ایـن بــوها می دهد ، اما واقعـــاً بوی مــرد را نمی شنید . او این بو ها را این روزها زیاد شنیده بود . مرد آمد و ایستاد جــلوی سگ و او را نوازش کرد . چه بوی مهربانی می داد ! مرد از او دور شد ، ولی کمی بعد برگشت . تکه غذایی را آورده بود برای سگ . گذاشت جلویش و منتظر ماند که سگ به آن لب بزند . به سگ با مهربانی نگاه می کرد . سگ سرش را بلند کرد و  به چشم های مرد نگاه کرد . دهانش را باز نکرد که صدایی از خود دربیاورد . فقط توانست ناله ی کم صدایی را از خودش در بیاورد . دوباره سرش را گذاشت روی دست اش و همان جور به جای خالی ی ماده اش نگاه کرد . بی هیچ حرکتی . مرد کوتاه زمانی کنار سگ ایستاد . سگ نشنید که مرد بوی جدیدی بدهد ، اما اگر وقت دیگری بود و حالش این طور نشده بــود ، می توانست بفهمد که مرد غمگین شده و این را از بوی تازه ی مرد می فهمید . او به تجربــه یاد گرفتــه بود که آدم هـــا وقتی که غمگین می شوند ، بوی تازه ای می گیرند . مثل همان بویی که آن مـرد می داد ، وقتی که جنازه ی ماده اش را سر دست آورده بود و کنار جنازه های آن دو تا صاحب ِ ماده اش گذاشته بود .

     این مرد هم رفت . سگ باز تنها شد . نگاهی هم به غذایی که پیش رویش بود نکرد . حتی گشنه اش نشده بود . چه لذت بخش بود حس ِ نخوردن غذا و گشنه نبودن !

 

    خورشید پایین رفت . هوا تاریک شد .

 

    ماه بالا آمد . سگ دیگر سردش نشد .

 

    ماه پایین رفت . حالا هوا سردتر شده بود . اما سگ دیگــر ســـردش نبود .

 

    زمان گذشته بود . سگ این را می دانست . اما می دید که هوا باز هم تاریک است . به حافظه می دانست که هوا باید روشن شده باشد ، اما هوا برای او تاریک بود . یک چیز سفید ِ گرد بالا آمده بود ، از ماه هم روشن تر بود . اما چرا هوا تاریک بود ؟ همان جا ایستاده بود که خورشید هر روز ان جا می ایستاد . او حالا چشم دوخته بود به ان چیز سفید که مثل خورشید چشمش را نمـی زد . حـالا بـه نظرش می آمد که توی آن چیز سفید می تواند چشم های ماده اش را ببینـــد . خیلی هـــم واضح می دیدش . چیز تاریکی آمد و جلوی او و چشم های سفیـد و درخشان ِ ماده اش قرار گرفت . سگ چشم هایش را بست . حالا بهتر می توانست چشم های ماده اش را ببیند .

 

      تصویر چهار       

 

      امدادگرفرانسوی به راننده دستــــور داد که فوراً ترمز کنــــد . رونیز ِ  خاکی رنگ ِ صلیب سرخ ،  چند متری را عقب عقب آمد . امدادگر از رونیز پیاده شد . منظره ای که دید شایــــد عجیب تر از هر صحنــه ای بود که توی این چند روز می شد دید : سگ ِ دیروزی از زمان بردن لاشه ی ماده اش همان جور به جای خالی ی ماده چشم دوخته و حتی گرسنگی هم او را از جایش تکان نداده است . رفت و از توی ماشین دوربین عکاسی اش را بیرون آورد و چند تایی عکس گرفــت . آمد جلــــو و سگ را نوازش کرد . سگ تکان نمی خورد . فقط می شد فهمید که نمرده است . سگ را بغل کرد و آورد توی ماشین . سگ ، سنگین شده بود ، مثل هر تــن ِ بی هوشی  . توی راه همه اش به فکر اتفاقی بود که همکار آلمانی اش برایش تعریف کـرده بود . ماده سگی که این سگ کنار لاشه اش آن طور به او چشم دوخته بود ، برای او و همکاران دیگرش نمونه ی یک قهرمان بود .  اگر در وطنش بود حتماً تـرتیبی می دادند که سگ ِ ماده ، مثل یک قهرمان ، در گورستان و در کنار بقـــیه ی آدم ها ،  دفــن شـــود . اما با شناختی که او از سنت های ایرانی ها داشت درک این که آن ها ، آن هم در این موقعیت ، حتی لحظه ای به این فکر نیفتند ، برای او خیلی سخت نبود .

    دیروز ، هم اکیپ فرانسوی ، هم آلمانی ها و هم  گروه های ایرانی  همکارشان ، کارهای زیادی انجام داده بودند . اما همان دیروز توانست برای سگی که ماده ی قهرمانش را از دست داده بود ، کمـی غذا بگذارد . اما حالا دیدن این سگ در حالتی که دست به غذای پیش رویش نـــزده  و از غصـــه دست به خودکشی زده ، اتفاق غریبی بود . شنیده بود که نهنگ ها دست به خودکشی بزنند ، اما انگار آن ها در یک مراسم دسته جمعی به این کار دست می زنند . ولی چنین عملی از طرف یک سگ او را بیشتر به یاد داستان هایی می انداخت که مایه شان بیشتر از ذهن خیال پرداز نویسندگان سرچشمه می گرفت .

    در بیمارستان سگ را احیا دادند . وقتی  به بیمارستان رسیدند ، تقریباً علائم حیاتی در او مشاهده نمی شد . در بیمارستان نگاهش داشتند و پس از سه روز رهایش کردند.

    امدادگر فرانسوی تا یک ماه بعد که در شهر بم بود ، سگ را بیشتر از یکی دو بار ندید . از کسانی پرسش هایی کرد ، مخصوصاً از آن امدادگر اصفهانی ، اما او هم چندان کمکی نکرد ، فقط شنیده بود سگ چلاق ِ قهوه ای رنگ با یک لکه ی درشت ِ سفیــــد بر پهلوی راست ، به مرغ و جوجه های باقی مانده از زلزله حمله می کند و اخلاق شغال ها را پیدا کرده است . بیچاره همکــار اصفهانــی اش ، که اولیـن نفری بود که « سگ قهرمان » را پیدا کرده بود ، دچار یکی از انواع افسردگی هایی شده بود که گریبان امدادگران را می تواند بگیرد . او هم  اصلاً به فکر سگ نبود . بنابراین از پیگیری ی قضیه صرف نظر کرد . بهتر دید این موضوع را بگذارد برای زمانی که بازنشسته شود و به فکر چاپ خاطرات زمان جوانی اش بیفتد . کتاب جذابی می توانست بشود .

                                                  

                         

 

               

           بم ،  4 دی ماه 1383ـــ  فولاد شهر ، 11 بهمن 1383

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 11:56  توسط محمد سعید محصصی  | 

عکسی از یک مرد کرد در روستای اورامان تخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 11:34  توسط محمد سعید محصصی  | 

منظره ی سنندج از بالای پارک آبیدر

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 11:31  توسط محمد سعید محصصی  | 

نمایی از نزدیکی موزه ی سنندج

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 11:28  توسط محمد سعید محصصی  | 

عکسی از مسجد میرچقماق یزد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 11:24  توسط محمد سعید محصصی  | 

شعری از محمد سعید محصصی

 

   با آفتاب برآمدیم

                       -- نه چون همیشه --

   و با آفتاب فروشدیم .

 

   آفتاب برآمدیم

                    -- چون همیشه --

  و ما همچنان فروماندیم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:6  توسط محمد سعید محصصی  | 

این هم شعری از بهمن محصص

 

   بهمن محصص نقاش است و مجسمه ساز . آیدین آغداشلو می گوید که در میان نقاشان مدرن ایران تنها نقاشی که می توان او را یک نقاش جهانی نامید هم اوست . اما محصص یک مترجم زبردست ( از ایتالیایی ) هم هست .

   گاه هم شعری می گوید -- مثل هایکوهای ژاپنی .

   این هم شعر کوتاه او :

   به ما گفتند و تکرار کردند

   که خاکیم و غباریم

   یادشان رفت بگویند

   که غبار ستاره ایم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:3  توسط محمد سعید محصصی  | 

باز هم عکس از زلزله ی بم

اردوگاه هلال احمر چند روز پس از زلزله
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 10:3  توسط محمد سعید محصصی  | 

از جمله عکس هایی که قرار بود بگذارم

عکسی از اردوگاه وحدت در بم یک ماه پس از زلزله
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 10:1  توسط محمد سعید محصصی  | 

عکس هایی که قرار بود بگذارم

مدرسه ای تازه تاسیس در بم پس از زلزله
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:58  توسط محمد سعید محصصی  | 

اول ِ بسم الله . . .

به نام خداوند جان و خرد . . .

   سلام

         هیچ چیز از این ساده تر نیست . هر دو را می گویم: سلام و آغاز سخن به یاری نخستین بیت شاهنامه. سلام که خیلی حتی گزیده تر است و از همان اول کار برای شنونده آرزوی سلامتی و آرامش می کند. و اما بعد: روان و جان انسان ها و موجودات برترین جلوه ی خداوند است و عقل برترین هدیه ای است که خداوند به این بشر عطا کرده است. از این دو بالاتر دیگر چه  می توان گفت؟

         از خودم بگویم که مستند ساز هستم و اهل قلم. فیلم هایی ساخته ام و مطالب زیادی طی بیشتر از بیست و چند سال گذشته درباره ی سینما نوشته ام. داستان هایی نوشته ام و چند فیلم نامه. گاهی هم عکاسی می کنم، منظره و گاهی هم عکس هایی جدی از وقایعی خیلی جدی. این هم چند تا از عکس های من:

     

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:16  توسط محمد سعید محصصی  |